سفرنامه

سفرنامه استان مازندران و گلستان

رطوبت هوا و ارتفاع، کمی از گرمای هوا کم کرده ولی وقتی شب قبل نخوابیده باشی و از صبح زود هم تا الآن که روز از نیمه گذشته رانندگی کرده باشی و از نعمت همسفر هم بی‌نصیب باشی، خواب به جای هوشیاری سلطه‌ی لازم بر اعضای تن را می‌رباید. پس تا رسیدن زمان قرار کاری در ایستگاه پل ورسک و در یک پارکینگ چرتی پشت فرمانی می‌زنم. از آن چرت‌هایی که هر ده دقیقه‌اش دو ساعت کیف می‌دهد. با کسی که قرار داشتم تماس می‌گیرم و بعد از کلی عذرخواهی می‌خواهد که برای فردا یا پس فردا قرار مجددی بگذاریم. با کنسل شدن این قرار حدود یک ساعت زمان بدست می‌آورم که ترجیح می‌دهم سری به روستای «اجت» بزنم. مسیر دسترسی روستای اجت از کنار ایستگاه راه آهن ورسک می‌گذرد. از خیابان عباس آباد حدود ۴ کیلومتر باید در جاده خاکی طی کنی تا به روستا برسی. اهالی روستای اجت اکثراً فامیل هستند و در فصول سرد به جز چند خانواده برای نگهبانی، همگی روستا را ترک می‌کنند. با یکی از خانم‌های مسن روستا همکلام می‌شوم. البته کلام از ایشان و گوش از من. به سوال‌های من در حد یک کلمه یا نهایتاً یک جمله‌ی کوتاه واکنش نشان می‌دهد و دوباره به موضوع سخنرانی خودش بر می‌گردد. وقتی از هر دری حرف می‌زند، به یاد عنوان کتاب آشپزی نجف دریابندری می‌افتم؛ از سیر تا پیاز. بالآخره دختر دایی‌اش صدایش می‌زند و گوش‌های من را نجات می‌دهد و با هم خداحافظی می‌کنیم. زمان زیادی برای صرف غذا ندارم. یک کنسرو و باقیمانده نان را همانطور که به ییلاق عباس آباد چشم دوخته‌ام، می خورم و به سمت جاده اصلی به راه می‌افتم.

وقتی قرار کاری در پل سفید بیشتر از چند دقیقه وقتم را نمی‌گیرد، تصمیم می‌گیرم شب را در حد فاصل پل سفید تا قائمشهر بمانم. «دریاچه‌ی شورمست»، «پارک جنگلی جوارم» و «سنگده» از جمله پیشنهاداتی بود که رفقا در گروه تلگرامی خانواده‌ی کرگدن نارنجی برای شب‌مانی در این منطقه دادند. از مدیر یک آژانس هم اطلاعاتی کسب می‌کنم و از بین گزینه‌هایی که دارم، سنگده را انتخاب می‌کنم. در تدارک قوت و غذایی برای کمپ امشب بودم که دوست قائمشهری خواهش کرد که امروز عصر به جای قرار فردا همدیگر را ببینیم و من هم از خدا خواسته راهی قائمشهر شدم. حدود دو ساعت در هوایی نسبتاً گرم به امور پرداختم و به سمت «گلوگاه» حرکت کردم.

در اکثر تابلوهای ورودی شهرها و روستاها از کلمات و صفات تکراری مشابه هم زیاد استفاده می‌شود. در صورتی که تابلوی ورودی یک شهر یا روستا در حد همان چند کلمه نقش معرف آن محل را ایفا می‌کند و چه بسا گاهی تابلوی ورودی یک شهر چنان جذبم کرده که گزینه‌ی مقصد سفر بعدی شده و یا حداقل مجبورم کرده اسم آن شهر یا روستا را در گوگل جستجو کنم تا بیشتر درباره‌اش بدانم.

تا شهر گلوگاه غروب آفتاب را می‌توانم در آیینه بغل تماشا کنم. حتی اگر میل به فرار از گرما و هوای شرجی شهر هم نبود، باز هم دلم می‌خواست امشب را در «ییلاق توسکا چشمه» سر کنم. یک قرص نان و مابقی وسایل شام را تهیه و به طرف توسکا چشمه حرکت می‌کنم. دمای هوای شهر گلوگاه و ییلاق توسکا چشمه به اندازه پوشیدن یک لباس گرم اختلاف دارد. سفره خانه‌ی آقا مجتبی در جاده‌ی گلوگاه به دامغان در مجاورت توسکا چشمه پاتوق خیلی از رهگذران است. به همین دلیل برای خوابیدن باید کمی از اینجا فاصله بگیرم. آقا مجتبی تقریباً همه را می‌شناسد و همین آشنایی باعث می‌شود که راننده‌ها به نشانه‌ی احترام و سلام و علیک برایش بوق بزنند و تا صبح خواب به چشمتان نیاید. علی الخصوص که تا نیمه‌های شب هم مشتری‌های محلی برای خوردن هوسانه‌های جورواجور به سفره خانه‌ی آقا مجتبی رفت و آمد می‌کنند. آنقدر خسته‌ام که تا آقا مجتبی چای را برایم بیاورد، روی تخت چرتم می‌برد و با بوق یک نیسان چرتم پاره می‌شود. چای نبات و بوق ماشین خواب را از سرم می‌پراند. آقا مجتبی می‌پرسد که برای خواب می‌مانی یا می‌روی؟ با سر اشاره می‌کنم که می‌روم.

حدود ۵۰۰ متر بالاتر از توسکا چشمه جاده‌ای فرعی به سمت «مصیب محله» می‌رود که سکوت و امنیتش برای یک خواب راحت و مناظر و مه صبحگاهی و یا تماشای طلوعش برای آغاز یک روز پر انرژی عالی است. به محل کمپ دو سال پیش می‌روم که نسبت به قبل تعداد ویلاها چند برابر شده است. به هر حال مشغول بر پا کردن چادر می‌شوم که سر و کله یک تراکتور پیدا می‌شود. راننده تراکتور با تعجب می‌پرسد که تنهایی؟ می‌خواهی شب را اینجا بمانی؟ منتظر پاسخ من نمی‌ماند و با کمی شرمندگی اضافه می‌کند که امشب باید روی این زمین کار کند. واقع بینی حس غالب درماندگی را پس می‌زند. وسایل را جمع می‌کنم و دوباره به سمت توسکا چشمه حرکت می‌کنم. از کنار سفره خانه به سمت مکانی که شهرداری گلوگاه برای اسکان مسافر ترتیب داده می‌روم و چادرم را علم می‌کنم. ولی حس شام خوردن ندارم. داخل کیسه خواب می‌خزم و از خستگی خوابم می‌برد. صبح فردا با یک نیمرو تلافی شام نخوردن دیشب را در می‌آورم. دیشب خواب راحتی نداشتم و تا صبح صدای موزیک گروهی که در جنگل کمپ زده بودند توی گوشم بود و طلوع را هم از دست داده بودم. به هر حال راهی گلوگاه می‌شوم و در طول مسیر تا شهر «کردکوی» کارهایی را که برای انجامش به این سفر آمده بودم انجام می‌دهم.

به شهر کردکوی که می‌رسم هوا آنقدر گرم و شرجی شده که لباس به تنم چسبیده. دوری در شهر می‌زنم تا یک رستوران پیدا کنم؛ ولی اینقدر گرمم شده که از خیر نهار می‌گذرم و از مسیر خیابان جنگل به طرف جنگل «جهان نما» حرکت می‌کنم. از میدان امیرالمومنین کردکوی تا پارک جنگلی جهان نما حدود پنج کیلومتر است که امکانات رفاهی نسبتاً خوبی دارد. ولی مقصد من نیست. حدود ۲۰ کیلومتر بعد از پارک جنگلی جاده‌ای پر پیچ و خم با شیب‌های تند را پشت سر می‌گذارم. برای توصیف این مسیر که بازی مه غلیظ، زیبایی و خنکی آن را می‌افزود کمتر به دنبال کلمات و واژه‌های در خور می‌گردم تا مبادا کلمات، مناظری که در ذهنم ثبت شده را به چیزی جز آنچه دیده‌ام بدل کنند. در ثانی وقتی می‌شود از مناظر عکس گرفت، چرا گزافه گویی کنم؟ صدای موزیک را قطع و شیشه‌ها را باز می‌کنم تا صدای پرنده‌ها عیشم را تکمیل کند. طول جاده‌ی جنگل جهان نما از کردکوی تا روستای «درازنو» کمتر از ۳۰ کیلومتر است ولی اگر ۳۰۰ کیلومتر هم باشد خیالی نیست؛ چرا که آنقدر از جاذبه‌های طبیعی محظوظ می‌شوم که دلم نمی‌خواهد جاده تمام شود.

ادامه دارد…